تبليغاتX
. پائیز تن طلایی

پائیز تن طلایی

نامه ای به مسافر غریبم که هرگز ندیدنش را بهانه نبودنش نکردم...

نمیدانم


(16)

سلام سلامی  از سر بی حوصلگی و خستگی

حدود دو ماهی هست که تو وبلاگم چیزی ننوشته ام

دلیلشم این بوده که رشته ی افکارم پاره پوره شده بود

البته بعداز مدتی که روزگارم تو سرا زیری افتاده بود  و روزگاری خوب

داشتم دو باره ماشینه زندگیم توجاده سروبالای افتاده  و دارم روزای

نه چندان خوب رو تجربه میکنم. این روزابیشتر از روزای دیگه اعصبی میشم

 و هی مثل سگ حسن دله پاچه میگیرم و واق واق میکنم اونم بی هدف

البته این کارام باعث شده عزیز دلمم ازم ناراحت بشه ولی هم من میدونم

و هم اون که هردومون برای آرامش همدیگه بهم نیاز داریم بخاطر همین باهم

گژ دارمریض رفتارمیکنیم این روزا بهش معتاد شدم و هی دوست دارم ببینمش

تابا بودن در کنارش یه ذره ازخودم فارق بشم بخاطر همین هم باهاش فردا قرار گذاشتم

صبح زود بریم باهم صبحانه بیرون .تا عید دو سه ماه بشترنمونده و باید تاعید

تکلیف زندگیم رو روشن کنم  این هم تصمیمه بزرگیه و هم کارسخت .

چند وقته شبانه هایی هم که مینویسم مدام خط خطی یند و سر شار از نا امیدی و

سردرگمی مثل این شعرک

نمیدانم

که نمیدانم

که بازهم نمیدانم

به که

به چه چیزی

بهانه میگیرد دلم

در این شهر سکوت و غم

نمیدانم دلخوش به کیست این دلم

.

.

....................

این وبلاگ هم شده برای من سنگ صبور 

البته سنگ صبور بی زبان یا زبون نفهم

ولی بازم بهتر از آدمای خود خواه یا خود پسنده

که فکر میکنند دنیاهستش و خودشون و فقط

و فقط فکر خودشونند حتی بعد از 4 سال.



نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت توسط مهاجر| |

نوشته شده در جمعه 27 آبان1390ساعت توسط مهاجر| |

 

نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1390ساعت توسط مهاجر| |

روز تولد و تولد اولین کار

 

(۱۵)

تولد تولد تولدم مبارک بیام شمعا رو فوت کنم

تا صد سال نه سیصد سال زنده باشم

سلام سلام صدتا سلام

امروز چهار شنبه ست و

جمعه پیش روز تولدم بود و دقیقا ۱۷ سالم

تموم شد و وارد ۱۸ سالگی شدم البته سنم کمتره

ولی شناسنامه ای ۱۷ سالمه

هفته پیش و اوایل این هفته هفته قشنگی برام بود

و دلم میخاد از اینجا از همه کسایی که روز تولد منا یادشون

بود تشکر کنم و ازشون بخام که اگه تو ساله گذشته از دست

من دلخور شدند منا ببخشند.

از عزیز دلم بی نهایت بی نهایت تشکر میکنم

که هفته گذشته و همچنین روز تولدم با وجودش

 کنار من روزای قشنگی برام ساخت و همچنین از

هدیه زیباش که عزیزه برام نه بخاطر خوده هدیش

بلکه بخاطر اینکه با یه دنیا عشق بهم داده شد

از مامانم و بابام و خودمم تشکر میکنم که ۱۸ ساله

پیش باهم همکاری کردند و منا بدنیا اوردند

بگذریم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هفته پیش غیر از اینکه روزه تولدمم بود هفته

خیلی پر اضطرابی هم برام بود چون در حال نصب اولین کارم

بودم که برام خیلی خیلی مهم بود و.........................!!!!

هورا...!!! بله .. ...!!!

اولین کارم با موفقیت نصب شد و قراره پس فردا پولشا از طرف

بگیرم ....!! هورا!!!

این کار برام خیلی مهم بود بخاطر اینکه هم اولین کارم بود و همین

که جای خیلی حساسی بود!!!!! هورا ....! ولی انجامش دادم!!!

حالا حتما میگین کجا؟؟؟

خب آدرس دقیقش اینه:

اصفهان میدان نقش جهان جنب مسجد امام رستوران سنتی باستانی.

اگه خواستید میتونید تشریف ببرید ببینید

آه.....! خب انگار خیلی نوشتم ..

ولی در آخر از اون عزیز دلم که میدونم ازم دلخوره که این چند روزه

اخیر که سرم به نصب کارم گرم بود نتونستم زیاد ببینمش بخام

که دوباره با وجودش در کنارم این روزای زیبای پائیزی رو برام

قشنگتر کنه .

فعلا تا پست بعدی

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان1390ساعت توسط مهاجر| |

روزهای خوب افق های روشن

 

(۱۴)

امروز شنبه ست و الان ساعت ۸ شب امروز

خیلی خیلی خوشحالم چون امروز یکی از بهترین

روزای کاریم بود و کم کم داره نتیجه همه اون تلاش های

شبانه روزیم جواب میده و بقول معروف :

"دورانه ظفر ما هم داره میرسه"" هورااااا!!!

 

دیشب یه شعر جدید گفتم البته به ترانه بیشتر

شبیه هنوز براش اسمی انتخاب نکردم ولی

چند بیتی را براتون تو این پست میزام:

 

باز سکوت و شب  و این حس عجیب

باز ید طولای من و این حال غریب

باز هجوم هق هق  خاموش من

باز اشک باران های ناگزیر بر گونه ام

باز تا صبح شنیدن از  ترانه های غمگینه معین

باز تصویر تو در  خاطراته گاه گاه  تلخ و  شیرین

باز تاصبح تفعل بر کتاب کهنه ام

.........................!!!!!!!!!

 

البته این حس و حالی که تو شعرم

به بیننده القاء میکنه حس و حالی نیست

 که دیشب داشتما و کلا چند ماهی دیگه این حس

و حال سراغم نیومده ولی چند مدتی بود که دوست داشتم

همچین شعری بگم امید وارم خوشتون بیاد....

بگذریم!!!!!

الان که مینویسم آتشفشانی از خوشحالی و

سرورم ولی حیف که اون عزیز دلم که الان مطمئنم

داره وبلاگما میخونه کنارم نیست تا باهاش این خوشحالیما

امشب باهاش قسمت کنم ولی از اینجا بهش میگم که :

بزودی کتابه شعرم که همه شعرام توش نوشته شده رو

تو هفته آینده تو شبه مناسب بهش هدیه میکنم و امید

وارم تلافیه همه این دوری ها اون شب در بیاد !!!!!!!

البته میخاستم با این کار غافل گیرت کنما یا بقول معروف

سورپرایزت کنم ولی به قول یکی از دوستانه خیلی جواتم

که میگه "" این قرتی بازیا ماله سوسولاس""

بگذریم باید برم الان تو یه کافی نتم که صاحبش داره

چپ چپ نگاه میکنه چرا که من خودم دارم به نوشته های

این پستم میخندم و حتما الان فکر میکنه دیوانه ام

پس تا پست بعدی بدرود

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 16 مهر1390ساعت توسط مهاجر| |

راه زندگی

 

(۱۳)

 

سلام امروز یکشنبه ست و امید وارم روز خوبی باشه برای همه

چند روزیه که دارم از دل درد میمیرم ولی فرصتی برای دل دردم

این روزا ندارم  سرم همچنان شلوغه به حدی که خودمم حالم داره

از این شلوغیه کارم  بهم میخوره . گاهی وقتا یه حسی بهم میگه

همه چیزا رها کنم چند روزی و برم مسافرت  !!!!!! ولی بعدش

میبینم نمیشه نتیجه این همه تلاش و زحمتم رو خراب کنم و باید یکمی

دیگه مقاومت کنم تا یکی یکی نتایج خوب از کارام بگیرم.

بهر حال این قسمت عمرمونم داره اینجوری طی میشه و من خیلی خوشحالم

از این که اینطوری طی میشه چون اعتقادی به عیش و عشرت توی جوونی ندارم

چرا که خیلیا رو تو زندگیم دیدیم که توی جوونیشون چه تفریحای که نداشتند بیا و

 ببین و چقدر عشق و حال کردند تو جونیشون ولی دست آخر چی !!! بیا و الانشونا

ببین که توی درآمد روزانشون موندن و همیشه جلوی خودشون و زن و بچشون

خجالت زده اند . من نمیخام سرنوشت مشابهی مثل اونا داشته باشم و بقول پدرم

میخام کاری رو بکنم که ایمان دارم درسته و به نتیجه میرسه هرچند که شکست بخورم

و بازم شکست بخورم چون هدف من فقط مقصد نیست بلکه خود راه هم قسمتی

از هدفه منه .

اینم از پست امروز ......

راستی عزیز دلم که این وبلاگم رو میخونی اگه چیزی یا کسی برام

تو زندگیم  خیلی مهم باشه و همه دنیا رو توچشماش ببینم فقط

و فقط تو هستی تویی که یادگار روزگار قحطی لبخندمی پس هیچ وقت

به کم شدن علاقم به خودت فکر نکن

نوشته شده در یکشنبه 10 مهر1390ساعت توسط مهاجر| |

 عزیز ترینم
 
(۱۲)
 
عزیزترینم امروز چهارشنبه ست
 
و فقط وفقط  تنها چیزی که بعد از خواندن
 
اون پیام های زیبا و صادقانت
 
میتونم بنویسم
 
اینه:
 
چقدر دلم برايت تنگ شده

آنقدر که فقط نام زيباي تو در آن جاي مي گيرد

 
عزيز من ، قلب من

اي کاش مي شد اشک هاي طوفاني ام را قطره قطره جمع کرد

 
تا تو در درياي غم آلود آن غروب چشمانم را نظاره کني

اي کاش مي شد فقط يک بار

فرياد بزنم

دوستت دارم

و تو صدايم را مي شنيدي

نمي دانم چطور ، کجا و چگونه بايد به تو برسم؟

اي کاش به جاي عکس زيبايت

وجود نازنينت پيش رويم بود

و حرف هاي نا گفته ام را مي شنيدی

به راستي که تو اولين عشق راستينم هستي

شايد در گذشته هرگز اينچنين عاشق نشده بودم

اما؛
حال خوب مي دانم که فقط با شنيدن نام زيبايت
 
چشمانم بي اختيار مي بارد

اي اميد آخرينم

بدان که هر روز ، هر ساعت و هر لحظه

به در گاه آفريدگار تو دعا مي کنم

تا فقط يک بار بتوانم

چشمانم را زنداني نگاهت کنم
 
 
             
 
نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت توسط مهاجر| |

فیس بوک

 

(۱۱)

سلام سلام صدتا سلام امروز شنبه ست

دوستان ببخشید که چند مدتی نبودم

آخه هم کارم زیاد شده و هم به امید خدا

داره کارو بارم سکه میشه و اگه وقتم کنم

برم اینترنت میرم فیس بوک شما هم بیایید

اونجا البته اگه اومدید درخواست بدید تا اددون

کنم منظورم add  کردنه دیگه داشت کم کم این

وبلاگم فراموشم میشد البته اگه کارم روی روال

افتاد دوباره شروع به خاطره نویسی میکنم اما تا

اون موقع تو فیس بوکم خاطراته کوچیکا مینویسم

اگه خواستید اونجا منتظرتونم

 

نوشته شده در شنبه 26 شهریور1390ساعت توسط مهاجر| |

سلامی چو بوی خوش آشنایی

(۱۰) 

سلام سلام صدتا سلام

امروز سه شنبه ست و دوباره من اومدم  (با

ماشینه بنز اومد از سفره هند اومدم) امروز بعد چند روز

دوری از وبلاگ نویسی امروز دوباره چرخ روزگار چرخید و

منا پشت این میز نشوند تا چند خطی بنویسم .

تو این چند روز اتفاقات تلخ و شیرینی برام افتاد که تلخیه

بعضی از اونا کامه شیرینما از اتفاقات خوب تلخ کرد از اتفاقات

تلخ نمیگم چون هم بازگو کردنشون دوباره بی فایدس و هم بقول

معروف "" کند آب را هرچه بهم بزنی بوش بیشتر میشه "" البته معذرت

میخام گلاب به روتون ولی مثل  دیگه کاریش نمیشه کرد.

اما اتفاقات شیرین

۱- وقت بیشتری برا تفریح پیدا کردم

۲- توی کارم داره اتفاقات خوبی اتفاق میفته

۳- دارم ماشین میخرم مبارکه ( خودم به خودم میگم مبارکه)

۴- پروژه های کاری که بهتون گفتم داره به سود دهی میرسه

۵- خیلی خوشحالم

۶- بازم خوشحالم

۷- بازم خیلی خوشحالم

بگذریم بقول شاعر بزرگ "هوشنگ ابتهاج"

//شادی مکن از زادن و شیون نکن از مرگ

زین گونه بسی رفت و زین گونه کسی رفت//

البته اصل شعرش این نیست ولی تو همچین مایه

هایی بود بیخیال.

امروز هوا کم و بیش ابریه و دله منم بر خلاف اونی که

بالا براتون نوشتم ابریه و حس شادی و غم و اندوه

تو وجودم حسابی قاطی پاطی شده نمیتونم تو این

وبلاگ بگم چرا غمگینم و لی در همین حد میتونم

بنویسم که تمامه حس اندوهم تو این بیت شعر خلاصه میشه

"" بی عمر زنده ام و زین کار عجب مدار

"" که روز فراق را که نهد در شمار عمر

"" هر مشکلی آسان شود از مستی و بی خبری

"" ترسم خالی شود ساغرم  و هوشیار بمیرم

 ببخشید

نمیدونم چرا گاهی وقتا آدم تو این دنیا روی یه چیزی

که مطمئنه ۱۰۰ درصد انجام میشه حساب میکنه

برنامه ریزی میکنه کلا همه چیز زندگیش پرامونه اون

موضوع قرار میده ولی یهوی (ناگهانی) اون چیزی که

۱۰۰ درصد مطمئن بودی بر باد فنا میره و همه چیزه زندگیت

بهم میخوره <<<

!!!!!!!!!!!! آه ....

بگذریم .......

امروزم گذشت و فکر کنم به اندازه کافی چرت و پرت نوشتم

پس دبدرود تا پست بعدی

 

نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد1390ساعت توسط مهاجر| |

یک سر و هزار سودا  !!!!

 

(۹) 

امروز صبح پنج شنبه است و هوا بسیار عالی

و فرح بخشه دیروز چهارشنبه بود و نتونستم

دوباره وبلاگما آپش کنم اونم فقط و فقط بخاطر

مشغله زیادی که دیروز داشتم نه بخاطر شغل

اصلیم بلکه بخاطر پروژه ایی که چند وقتیه دنبالشم

که فکر کنم توی پست های قبلی بهتون گفته بودم

پروژه ای که تو ذهن دارم چیه.

 بگذریم !!!!!!!

امروز صبح وقتی از منزل خارج شدم دیدیم همسایه

ها تو کوچه ایستادند و د حال میتینگ و اظهار نظر درباره

دزد و دزدی و ... اینا هستند یه مقدار گوشما تیز کردم

دیدم بله اعظم خانم ( دوتا همسایه اونور تر ) میگه دیشب

دزد اومده و موبایل و پول و لب تاب و .... را برده درحالی که

ما تو خونه خواب بودیم و......  اون یکی همسایمون حج ایران

 ( مادر همین اعظم خانم)هم گفت دزده رو دیشب پلیس تو خیابون

گرفته و الانم تو کلانتریه من که از همه جا بیخبر و هنوز خواب از کلم

 نپریده بود برگشتم خونه و مادرمو فرستادم تا تو این

 میتینگ زنانه شرکت کنه تا هم حس کنجکاوی

خودم برطرف بشه و هم ماردم ....

وقتی مادر رفت تو کوچه جهت شرکت در جلسه زنانه

من هرچه صبر کردم دیدم نه انگار که نه انگار .!!!!

یه چشمم به ساعت بود و یه چشمم به در

  حدود ۵ دقیقه گذشت

مادر نیومده

۶ دقیقه  گذشت

مادر نیومد

۷ دقیقه گذشت

بازم مادر نیومد

۱۰ دقیقه که گذشت دیگه فرصتی برای دیر رفتن به سر کار نداشتم

بخاطر همین اومدم سر کار  و تا حالا هم بیخبرم

البته نه اینکه فکر کنید خیلی کنجکاوما (فضول) بلکه

دقیقا سال پیش هم همچین اتفاقی برای خونه ما

افتاد و  آقا دزده درحالی که ما خواب بودیم اومد

و چیزی نتونسته بود ببره بلکه فقط دوربین فیلمبرداریه

منه بدبختا برد ودوربین ارزشی نداشت بلکه فیلمایی

که روز قبلش گرفته بودم مهم بود که ..........

آه ه ه ه ه .بگذریم !!!!!!!

اینم از داستانه دزدیه محله ما !!

دیروز با برنامه ریزی که کردم و با خودم

بقول معروف "" دو دو تا چهارتا که کردم""

دیدم با این همه حجم کاری خودم و پرژوه های

که تو ذهنم دارم وقتم کم میارم که زیاد هم نمیارم

بخاطر همین نشستم و یه برنامه ریزی دقیق کردم

و تو این برنامه ریزی حدود دو هفته مشغله کاریم

بقول معروف "" در حد تیم ملی  "" و اصلا فرصتی

برای تفریح و .....ندارم .

بالا اخره از قدیم گفتند :"" یه شب بخور نون و تره

یه عمر بخور نون و کره ""

بر همین اساس تو این دوهفته وقت کمتری برای

علایقم به شعر و نویسندگی و وبلاگ نویسی دارم

و ممکنه هر روز نتونم وبلاگما آپش کنم .

و از همین جا از تمامه افرادی که خواننده ی

چرت و پرت های من تو این وبلاگ بودنند عذر خواهی

میکنم بخصوص اون کسی که خودشم میدونه کی هست

پس تا پست دیگه بدرود

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت توسط مهاجر| |

فراموشی

(۸)

امروز صبح سه شنبه ست و کلا  دیروز

وبلاگ رو رو آپش نکردم دیروز اصلا فراموش

کرده بودم که وبلاگی هست  و نوشتنی هست

خواننده هایی  هستند و مخصوصا خواننده ی ویژه ای

هست اصلا  فراموش کرده بودم تا اینکه از محل کارم که

اومدم بیرون و چند قدمی گذشتم یهوی (ناگهان) یادم اومد

ای دل غافل .... باید امروزم چند خطی مینوشتم که ننوشتم

میخاستم برگردم که دیدم اگه الان برم  این رئیس خدا

خیر داده دوباره فیلش یاد هندستون میکنه و دوباره گزارش و

سند و کوفت و..... ازم میخواد و باید دوباره دو سه ساعتی

سر کار باشم بخاطر همین امر بود که آپ کردن وبلاگ رو

بقول معروف "" عطاش رو به لقاحش "" بخشیدم ولی در

کل دیروز هم چیز زیادی برای نوشتن نداشتم.!!!!!!

امروزم فعلا همه چیز آرومه و به خوبی داره پیش میره.

دو ۳ شبه دارم شعر هایی که قبلا گفتم مرتب و دسته

بندی میکنم تا بتونم همه شونا به صورت یه جزوه دربیارم

و اگه شد اگه شد اگه شد گوش شیاطین کر بزارمشون توی

یه وب جداگانه حالا حتما میگید کدوم شعرا؟؟ چه شعرایی؟؟؟

اینجانب بنده حقیر علاوه بر علاقه به نویسندگی گاه گداری

که دلمون میگیره دردهای روزگار رو

با شعر گفتن تسکین میدیم و گاه گداری هم هر شب شبانه هایی

مینویسم تا در خلوت خودم با خودم  حال و هوامو در قالب قطعه ای

ادبی ثبت کنم .

اون اوایل که (شعر ها و شبانه ها) رو مینوشتم قصد داشتم

 که همه ی این نوشته ها رو تا وقتی که بچه هام (پسر بزرگم)

یا (دختر بزرگم) به سن ۲۰ تا ۲۴ نرسیده نشون کسی ندم و اونوقت

 باشه که این نوشته ها رو بهشون بدم و لی چند وقتیه که تصمیم

عوض شده و میخام حد اقل شعرهایی که گفتم رو توی وب بزارم

تا اگه کسی تو این دنیا دلش تنگ بود و ناراحتی داشت با خوندن

شعرهام  که  داخل وب گذاشتم بدونه که تو این حسهای غم

 و درد های روزگار تنهانیست و اولین هم نیست بلکه یه نفری هم

 بوده که قبلا این حال و هوا رو داشته و با خوندن شعر هام

 حداقل یکمی حال و هواش عوض بشه .

خب!!!!!

اینم از تصمیم مولوکانه جدیدما که امروز ازش رونمایی کردیم

راستی از اینجا از کسی که برام پیام داده و میدونم و میشناسمش

عزیز دلم میخوام بگم مابیشتر مخلصشیم .

خوبه!!!!

کم کم دارم عادت میکنم که چه جوری از وقت کارم

بزنم تا وبلاگم رو آپش کنم  فقط خدا کنه رئیس نفهمه!!

بدرود تا فردا

نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1390ساعت توسط مهاجر| |

وقاحت / و / شادمهر عقیلی

 

(۷)

امروز صبح زیبای یکشنبه ست و من خوشحال

از خاطرات و اوقات دیروز بعد ازظهر که ساعاتی

با ...... بودیم ولی در عین حال متعجب و عصبانی

از وقاحت (بی شرم) بودن بعضی انسانها که

همیشه به خودشون حق میدند که همیشه با

وقاحته(پرویی) خودشون دیگران رو زیر سوال ببرند.

تو دنیای ما آدما بعضی کلمات وجودشون ضروریه

مثل همین وقاحت که معنیه "بی شرمی" و" پرویی"

" فراموشی" و " خودخواهیه همراه هوس " رو هم در خودش

جایی میده . بعضی از این انسانهای وقیح سه سال و ۳ ماه

رو زود یادشون میره و ۶ ماه دلزدگی رو زود یادشون میره

و هزار چیزی که موقع هوس باید یادشون بره رو زود یادشون

میره ولی همچین که گاهی وقتا یه ذره خوی انسانیشون

بیدار میشه با وقاحت کامل خودشونا بیگناه و مظلوم جا میزنند.

آه..... بگذریم!!!!!!

دیگه ارزش نداره بیشتر از این دربارش بنویسم!!!

بقول مامانم خیلی دیگه غر زدم!!!

اصلا نمیخواستم امروزم رو با این حرفا شروع کنم

ولی چه میشه کرد دیگه گاهی وقتا اجتناب ناپذیره

دیروز روز خوبی بود مخصوصا بعد ظهر ولی حیف که ماه

مبارک و پر فظیلت شعبان  ببخشید رمضان بود .

امروز همه چیز آرومه و تا الان گوشه شیطون کر

قرار نیست اتفاقی بیوفته و چیز خاصی نیست که

بنویسم بخاطر همین میخوام درباره واژه ای بنام

"" حسه مشترک"" صحبت کنم .حتما الان میگید

چی!!! دوباره میگم "" حسه مشترک"" تو این چند

روزه از ماهواره آهنگ جدید شادمهر عقیلی پخش میشه

بنام "" حالم عوض میشه""" گذشته از کلیپ تصویری

بی روح و خالی از هنر های بصری ولی متن خود ترانه

و طرز اجرای شادمهر (خوندنش) بنظر من یه شاهکاره

که باعث میشه هرکسی با شنیدن متن این ترانه

احساس نزدیکی و هم احساسی کنه .

که این خودش

یکی از انواع "" حسه مشترکه"" بعضی وقتا بعضی

انسانها با هم درگیره یه نوع احساس شبیه هم میشند

که گرچه اونا  تو موقعیت های مختلف و در مکانهای متفاوت و

با فرهنگ و آداب مختلف ولی در یک حس باهم مشترکند

مثلا: وقتی یک خانواده عزیزیا از دست میده همه ی افراد اون

خانواده تو مراسم ختم درگیر یه حس مشترکند (غم و اندوه)

یا مثلا وقتی تیم ملی یه کشور مقام قهرمانی میاره

بیشتر مردم اون کشور تو حسه شادی و غرور مشترکند

و .... مثال های دیگه هم میشه گفت که فکر کنم دیگه

بقول معروف ""۲ زاریتون افتاده ""نیازی به بیشتر توضیح دادن

نیست. حالا بنظر من قشنگ ترین نوع "حسه مشترک "" وقتیه

که دونفر تو یه حس زیبا و قشنگ مشترکند گرچه از هم دور باشند

و گرچه باهم توی اخلاق و منش و خانواده و بالاخره هرچی متفاوتند

ولی تو این حس مشترک عشق و علاقه به هم مشترکند و این حس

بقدری زیاده که همه اون تفاوتها رو کم رنگ میکنه !!!

بنظر من یکی از قشنگترین ابعاد انسانی همین ""حسه مشترکه""

اونم از نوع ""عشق و دوستی""!!!!

حالا حتما میگید چه ربطی به آهنگ جدید شادمهر داره (حالم عوض میشه)

بله وقتی به متن ترانه گوش میدید و وقتی میگه:

 

بی اعتمادم کن به همه ی دنیا اینکه با من باش


کنار من تنها، کنار من تنها، کنار من تنها

از اولین جملت، فهمیده بودم زود


عشق های قبل از تو سوء تفاهم بود

اونقدر می خوامت همه باهات بد شن

با حسرت هر روز از کنار ما رد شن

 

 یا اون وقتی که میگه:

 

اون گوشه از قلبم، که مال هیچکس نیست


کی با تو آروم شد، اصلا مشخص نیست

شادمهر با خوندن این واژه ها داره حسیا به

شنونده انتقال میده که شاید برای هزاران نفر

حسه مشترکیه !حسی که یک نفر یه کسی که

سالها دنبالش بوده رسیده و الان داره از سرگذشت

خودش و حس خوشبختی که میکونه میگه واین دقیقا

حسیه که من از اون بالا تاحالا دارم براش"" صغری کبری""

میچینم تا بهتون بگم الان منم با شنیدن این ترانه دقیقا

مثل اون هزاران نفر حس مشترکی دارم

آخی!!! آخیش!!!! خسته شدم تموم شد!!!

اصل مطلب همین بود که براتون گفتم منم فکر میکنم

اون کسی که دنبالش بودم رو پیدا کردم!!

خب امروز فکر کنم رکورد نوشتنم رو تو یه روز شکوندم

هورا !!! هورا!!!

تا فردا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد1390ساعت توسط مهاجر| |

نفس راحت

(۶)

سلام سلام صدتا سلام

امروز شنبه ست و بعد از سه روز دوری از میز کارم

و کامپیوترم امروز دوباره بر این تخت پادشاهی

جولوس(نشستیم) فرماییدیم!!!!

تو این سه روز  تهران ماموریت بودم

و متاسفانه فرصتی برای آپ کردن این وبلاگ

نداشتم .

اما الان که نشستم پشت میزم یک نفس راحت 

کشیدم

 و با آرامش خیال دارم به آینده  روشنه خودم

 فکر میکنم .

بگذریم!!!!!

اما این سه روز بقول معروف "پدرم در اومد" بقدری استرس

و اضطراب داشتم که داشت جد و آبادم میومد جلوی چشمام

ولی به لطف خودم و همراهی روزگار از این دست انداز زندگیم

هم گذشتم!!! هورا !!! هورا!!! هورا!!!

بقول مادر بزرگم ""خدا برا گرگ بیابون نخاد""

که برای کارش مشکل پیش بیاد و بخاد حساب و کتاب

جواب بده ولی کلا تجربه کاری خوبی بود بدرد آینده شغلیم

میخورد

آه!!!! خب انگار زیاد نوشتم بقیش برای فردا !!!!

راستی یه چیزی!!! از امروز فرصت بیشتری برای خودم

دارم و قصد دارم همه وقتم رو  با اون عزیز دلم

بگذرونم تا جبران اون چند روز کذایی(سخت) بشه

بقول معروف فعلا که همه چیز "باب مراده"

یا بقول حضرت حافظ:

گل در بر و می در کف و معشوق بکام است

سلطان جهان نیز  به چنیین رو غلام است

بدرود تا فردا

 

نوشته شده در شنبه 15 مرداد1390ساعت توسط مهاجر| |

 روز سگی

(۵)

امروز سه شنبه ست و الان هنوز سر کارمم  ساعت

۸:۳۰ شبه دارم مینویسم دارم از خستگی و

سرگیجه غش میکنم

امروزم مثل روزای دیگه سگی بود

سگی یعنی کار زیاد استراحت کم

و گرسنگی!!!!!!

امروز روز اول ماه مبارکه رمضانه و همه تو محل کار

من میگن روزه اند ولی من نه !!!!

بخاطر همین امروز اضافه بر کار زیاد و استراحت کم

گرسنگی هم قوز بالا غوز شد و این شد که امروز من

تبدیل به یک روز سگیه سگی شد!!!!!!!!!

تازه از اینا گذشته هاتف خبر آورد که باید بروم تهران

دفتر مرکزی شرکتم تا اونجا اسناد و مدارک کاریمو

چک کنند!!!!!

و تازه بد تر اینکه اون عزیز دلم بود که باهم شکر آب شده بودیم

تازه دیشب از دلش در آورده بودم و همه چیز به خوبی و خوشی

و عاشقانه بود  که ناگهان وسط این هیری بیری(شلوغی) کارم

که از همه جا داره به سرم میریزه

اون عزیز دل  زنگ زدو گفت که همه پیام های شب

قبل رو مادر گرامیشون  یک به یک خوندند و ..گفت

الانم نمیدونه چکار کنه!!! البته چیزی بین من و عزیزم

نبود که  باعث نگرانی بشه

 بلکه از بس اون عزیزم  حیا و نجابت  داره

که البته ماهم بخاطر همین چیزاش

اسیرشیم  خجالت کشیده و

منم بهش دلداری دام و آرومش کردم

ولی اون غافل از اینکه یکی باید باید

با این اوضاع نابسامانه من.

 منا دلداری بده

ولی بگذریم خلاصه این شد که امروز ما سگیه سگی

شد.

ولی آخر دنیا همینه دیگه یه روز بالا داره یه روز پائین

بدرود

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد1390ساعت توسط مهاجر| |

بیخیال

(۴) 

امروز دوشنبه  ست و من دیر رسیدم به محل کارم

که بیخیال.

امروز رئیسم اول صبح یه گزارش حسابداری چرت و پرت

ازم خواسته که تو هیچ قوطی عطاری پیدا نمیشه که

بازم اونم بیخیال.

امروز خیلی خسته ام و دیشب دیر خوابیدم که بازم

بیخیال.

امروز اول ماه مبارک مبارک مبارک مبارک رمضونه که

همه جا مثل شهر ارواح میشه که  بازم بیخیال.

عزیزمون هنوز از دستم دلخوره اونم بیخیال.

دلم میخاد برم مسافرت نمیتونم چون مرخصی ندارم

اونم بیخیال.

الانم حالم بده و گشنمه و قندم افتاده اونم بیخیال.

اصلا امروز روزه بیخیالیه .

آره!!!!

 امروز به هرچیزی که برخلاف منه فقط میگم بیخیال!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد1390ساعت توسط مهاجر| |

صبح زیبا

(۳)

امروز یکشنبه ست صبح زیبای یکشنبه!!!!!

 دیروز با همه سختیاش

تموم شد و من گرچه ختسته شدم و تا ۱۰ شب سر کار بودم

ولی آخرش پیروز شدم هوراا .هورااا!!! 

البته امروزم زیاد سرم خلوت نیست اما اصل کارها دیروز با

سختی و تلاش بی دریغ یک مرد از خود گذشته و شجاع و دلیر و

کلا خیلی باحال و..... دیگه بیشتر از این نمیتونم از خودم تعریف کنم

انجام شد

به قول یکی از بچه ها احسنت به خودم

اما دیروز یکی از کسایی که خیلی دوسش دارم ازم

دلخور شد و این مسئله هنوزم داره روحما آزار میده

البته نمیدونم حق با کیه من یا اون؟؟؟ تو این دو سه روزه که

کارم زیاد شده زیاد نتونستم باهاش ارتباط داشته باشم

همین مسئله هم باعث شده که اون عزیز دل فکر کنه فراموشش کردم

نمیدونم اگه اونم تو موقعیت من قرار میگرفت چیکار

 میکرد اما باید آخر هفته حسابی از دلش در بیارم.

و از ایجا اگه وبلاگما میخونه این  گل رو با هزاران طپش

قلب عاشقم بهش تقدیم میکنم.

خب !!!!

فضا انگار خیلی رمانتیک شد  باید زود تر برم

سرکارم الانه که رئیس بگه آقای ..... بیا این گزارشا بهم بده

فعلا بدرود

نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1390ساعت توسط مهاجر| |

سختیه کار

 

(۲)

امروز شنبه ست کلی کار هست که باید تو محل کارم

انجام بدم فکر کنم تا ۹ و ۱۰ شب سرکار باشم

تازه از این حرفا گذشت باید مشکل جدیدی که تو حساب

و کتابام پیش اومده هم تا دوشنبه رتخ و فتخ کنم الان که

یه فرصت کوچیک گیر اوردم گفتم بیام بنویسم تا یکمی استرسم

کم بشه .نوشتن گاهی وقتا معجزه میکنه انگار که یجورایی برای من

مثل مدیتیشن میمونه .

الان که روبروما میبینم یه کوه از  حساب و فاکتور و

حواله و...... هزار کوفت و زهرمار  و کارایی هست که باید

انجامشون بدم !!!!!

وقتی بهشون نگاه میکمنم انگار که قاصد مرگم جلوم ایستاده

خیلی دوست داشتم با یه چشم بهم زدن همشون خود بخود انجام میشد

اما من آدمی نیستم که کم بیارم الان هم مثل یک مرد بله م ر د میرم

بجنگشون و مثل رستم شاخ دیو کارما میشکنم!!!!

(البته به این روش میگن خود القایی تا توانای آدم زیاد بشه)..

بگذریم مارفتیم به جنگ شماهم دعا کنید << یاعلی...

نوشته شده در شنبه 8 مرداد1390ساعت توسط مهاجر| |

 شروع

 

(۱)

سلام و درود بر هرکسی که برحسب

 اتفاقات عجیب و غریب  دنیا  گذرش به این وبلاگ خورده

 

امروز پنج شنبه ست دیشب خواب عجیبی دیدم که

 صبح که بلند شدم تصمیم گرفتم یه ذره تو  

اینترنت و فیس بوک و وبلاگ و   و.........

این چرت و پرتا زیادتر فعالیت کنم 

 بخاطر همین گفتم اول برم سراغ این وبلاگ

که حضورتون مشخص و معینه  .

 حدود دو سال هست که این وبلاگ رو ایجاد کردم

 ولی چون دیر به دیر آپش میکردم بازدید کننده

زیادی نداشت بخاطر همین امروز تصمیم ملوکانه

 و شاهنه بر این شد که روزانه وقایع اتفاق افتاده

 و تجارب کسب شده هروز رو تو این وبلاگ پست کنم

 تا اگر کسی برحسب اتفاق گذرش به این وبلاگ افتاد

بخونه و اگه دوست داشت نظر بده و بازم اگه خیلی دوست

ازش استفاده کنه.

خب!!!!!

فکر کنم برای امروز کافیه  بقیش

برای پسفردا چون فردا جمعس

و تعطیله تعطیل واقعا هم که جمعه برای من قنیمتیه

 چون برحسب شغلی که دارم و تو پستای بعد

 براتون میگم اصلا وقت استراحت و تفریح و...

این چیزا رو تو طول هفته ندارم جمعه که از راه

 میرسه انگار در بهشت برام باز میشه

 گرچه فقط میرسم که  حسابی بخوابم و کمبود

 خوابای روزای گذشته رو جبران کنم ولی بازم خوبه .

خب!!!! انگار زیادی برای روز اول نوشتم

بقیش برای شنبه تا شنبه بدرود.

نوشته شده در پنجشنبه 6 مرداد1390ساعت توسط مهاجر| |

خداحافظ و بدرود
نوشته شده در یکشنبه 26 تیر1390ساعت توسط مهاجر| |

کاش می دانستید که زندگی با همه وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی حس جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است

.............................................................................

این غم که تو صدامه

اشک شب گریه هامه

با ما که راه نیومد

این روزگار نامرد

نوشته شده در یکشنبه 24 بهمن1389ساعت توسط مهاجر| |

 

روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم.

تنهائی را دوست دارم

چون نیست بی وفایی

تنهائی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام..

تنهائی رادوست دارم چون عشق دروغین درآن نیست

 تنهائی رادوست دارم چون درخلوت و تنهائیم 

در انتظار خواهم گریست وهیچ کس اشکهایم را نمیبیند.. 


نوشته شده در چهارشنبه 6 مرداد1389ساعت توسط مهاجر| |